زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

پیشرفت های گفتاری زهرا

20ماهگی: گاوه میگه : ماما هاپو میگه : آپ آپ موقع بلند شدن یا از پله بالا رفتن:یا علی موز : موس یک دو سه : اِ دوُ ته بَس بوس دستش رو میزاره رو بینیش و میگه : هیــــــــــــــــس ماهی : مایی باد عکس : اَس ، اَتس ماست : ماس   21 ماهگی (تا به الان): پوست : پوس سیب :دِبس کلاغه میگه : آر آر بشین : بیش مورچه : مویی میمون : میمو مرسی : میس اسب : اَس دایی بریز: بییز دستش رو رو صورت یا سرم میکشه و میگه : ناژ تمام : تَ تَ شیشه تلخ : تَخ بپوش : پوش       ...
10 فروردين 1395

سلاااام

سلام به دختر نازم   فقط اومدم بگم ما جمعه ششم فروردین اومدیم بیرجند و الان تازه وقت کردم بیام و برات بگم که بیرجندیم شرح وقایع سر فرصت چون میخوایم بریم خونه عموهامون   امیدوارم وقت کنم دوباره بیام و برات عکسای این مدت رو بزارم چون خیلی سرمون شلوغه و تا شنبه هم بیشتر بیرجند نیستیم   دعا کن بشه   راستی از دیروز صبح هم حالت خوب نیست آبریزش بینی و سرفه و گلاب به روت استفراغ و تب ... احتمال میدم از دندونت باشه امیدوارم زودتر خوب شی   فعلا بای عروسکم     ...
9 فروردين 1395

بابایی سلام

سلام عروسک مامان   میدونم که دل تو هم مثل دل من برای باباجون یه ذره شده اینو از بهانه گیری های وقت و بی وقتت و ذوقی که از صحبت کردن با بابایی میکنی میفهمم امروز دیگه دو هفته تموم شده و بابایی از زاهدان برمیگرده نهایتا تا شب بیرجنده   راستی شاید ظهر با همسایه بردیمتون پارک ... امیدوارم بهت خوش بگذره و کلی بازی کنی و انرژیت تخلیه شه چند روز پیش هم دم ظهر بردیمتون پارک توحید و یه عالمه بازی کردی ... من خسته شده بودم ولی تو خستگی ناپذیر بودی با گریه آوردمت خونه ، ولی وقتی رسیدیم خونه دیگه گرفتی خوابیدی تاااااااااااااااااااااااا شب .. حدودا 4 ساعت و نیم خواب بودی واقعا فکم افتاد که اینهمه خوابیدی یعنی سابقه نداش...
20 دی 1394

بیرجند دوباره سلام

سلام دختر قشنگم   امروز 7 دی ماهه و من با تاخیر 5 روزه اومدم که برات بگم ما اومدیممممممممممممممممممممم خوش اومدیم باباجون دوباره ماموریت زاهدن قبول کرد مجبور شدیم برگردیم از طرفی هم یه سفر سه روزه رفتیم بعد اومدیم بیرجند یعنی دقیقا ظهر دوشنبه حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان و چهارشنبه شب رسیدیم بیرجند...خداروشکر با اینکه این مدت رو تو ماشین بودیم ولی زیاد اذیت نشدیم و شما هم زیاد بیطاقت نشده بودی   بابایی هم شنبه شب رفت زاهدان تا دو هفته   یه عالمه عکس هم دارم که برات سر فرصت میزارم   فعلا خدانگهدارت باشه عروسکم     ...
7 دی 1394

خدانگهدار

سلام دختر نازم الان که دارم برات مینویسم بعد از ظهر پنجشنبه 12 آذره و شما خوابی   اومدم بگم فردا صبح عازم کرمانیم...این سه هفته هم تمام شد و باید برگردیم خونمون بابایی هم یکشنبه از زاهدان برگشت   از دیشب(یعنی روز اربعین) روضه خونه مادرجون شروع شده  متاسفانه نمیتونیم تا آخر باشیم ...فقط دیشب و امشب توفیق حضور در روضه رو داریم   امروز هم بردمت آرایشگاه موهات اصلاح شد نمیدونی چقدر فرق کردی و خوشکل شدی... برعکس دفعه پیش که کلی گریه کردی این دفعه ماشا الله ماشا الله بغل مامان ساکت و آروم واستادی تا بتونیم سرت رو اصلاح کنیم بعدشم بردمت حمام و آماده رفتن به کرمان شدیم   پیشرفتات: زبونت...
12 آذر 1394